X
تبلیغات
اشعار ناب
اشعار ناب
اشعار زيبا از شعراي مختلف
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود


نوشته شده در تاريخ 91/09/20 توسط پارسا
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

نوشته شده در تاريخ 91/09/16 توسط پارسا

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی


نوشته شده در تاريخ 91/01/24 توسط پارسا

شب چو در بستم و مست از مي ‌نابش كردم
ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم

ديدي آن ت‍ُرك ختا دشمن جان بود مرا؟
گرچه عمري به خطا دوست خطابش كردم

منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم
آن قدر گريه نمودم كه خرابش كردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشي در دلش افكندم و آبش كردم

غرق خون بود و نمی م‍ُرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم

دل كه خونابه غم بود و جگر‌گوشه درد
بر سر آتشِ جور‌ِ تو كبابش كردم

زندگي كردنِ من م‍ُردنِ تدريجي بود
آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم


نوشته شده در تاريخ 91/01/23 توسط پارسا

گر شادی وصال تو یک دم نمی رسد
شادم که جز غمت به دلم غم نمی رسد

خورشید اگر به مشت زری وصل گل خرید
هرگز به پاکبازی شبنم نمی رسد

ای ابر رهگذار، به برقی نوازشی
بر کشت زار ما اگرت نم نمی رسد

چون مرغکان گلشن تصویر شیونم
هرگز به گوش آن گل خرم نمی رسد

با آن که همچو آینه ام در غبار غم
گردی ز من به خاطر همدم نمی رسد


نوشته شده در تاريخ 91/01/23 توسط پارسا
در پيش بيدردان چرا فرياد بي حاصل کنم
گر شکوه اي دارم ز دل با يار صاحبدل کنم

در پرده سوزم همچو گل در سينه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نيستم تا گريه در محفل کنم

اول کنم انديشه اي تا برگزينم پيشه اي
‏ آخر به يک پيمانه مي انديشه را باطل کنم

‏ آنرو ستانم جام را آن مايه آرام را
تا خويشتن را لحظه اي از خويشتن غافل کنم

از گل شنيدم بوي او مستانه رفتم سوي او
تا چون غبار کوي او در کوي جان منزل کنم

روشنگري افلاکيم چون آفتاب از پاکيم
خاکي نيم تا خويش را سرگرم آب و گل کنم

غرق تمناي توام موجي ز درياي تو ام
من نخل سرکش نيستم تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهي از دل ندارد آگهي
چند از غم دل چون رهي فرياد بي حاصل کنم ‏

نوشته شده در تاريخ 91/01/10 توسط پارسا

ای یار دوردست که دل می‌بری هنوز
چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

هر چند خط کشیده بر آیینه‌ات زمان
در چشمم از تمامي خوبان، سری هنوز

سودای دلنشین نخستین و آخرین!
عمرم گذشت و توام در سری هنوز

ای نازنین درخت نخستین گناه من!
از میوه‌های وسوسه بارآوری هنوز

آن سیب‌های راه به پرهیز بسته را
در سایه سار زلف، تو می‌پروری هنوز

با جرعه‌ای ز بوی تو از خویش می‌روم
آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز


نوشته شده در تاريخ 90/12/15 توسط پارسا
هم دعا كن گره از كار تو بگشايد عشق
هم دعا كن گره تازه نيافزايد عشق

قايقي در طلب موج به دريا پيوست
بايد از مرگ نترسيد ، اگر بايد عشق

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شايد اين بوسه به نفرت برسد ، شايد عشق

شمع روشن شد و پروانه در آتش گل كرد
مي توان سوخت اگر امر بفرمايد عشق

پيله رنج من ابريشم پيراهن شد
شمع حق داشت! به پروانه نمي آيد عشق !


نوشته شده در تاريخ 90/11/10 توسط پارسا
مست می خواهم تو را، من مست می خواهم تو را
از قدح سرشارتر در دست می خواهم تو را

نیستم قانع به این دیدارهای بیش و کم
قصه را کوته کنم، دربست می خواهم تو را !


نوشته شده در تاريخ 90/10/15 توسط پارسا
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنهکار برآرم آهی
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست
می کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم

بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم

خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست
عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم

جرعه جام بر این تخت روان افشانم
غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم

حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

نوشته شده در تاريخ 90/10/09 توسط پارسا